(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
بدام افتاد روباهی سحرگاه
بروبه بازی اندیشید در راه
که گر صیاد بیند همچنینم
دهد حالی بگازر پوستینم
پس آنگه مرده کرد او خویشتن را
ز بیم جان فرو افکند تن را
چو صیاد آمد او را مرده پنداشت
نمی یارست روبه را کم انگاشت
ز بن ببرید حالی گوش او لیک
که گوش او بکار آید مرا نیک
بدل روباه گفتا ترک غم گیر
چو زنده مانده یک گوشه کم گیر
یکی دیگر بیامد گفت این دم
زبان او بکار آید مرا هم
زبانش را برید آن مرد ناگاه
نکرد از بیم جان یک ناله روباه
دگر کس گفت ما را از همه چیز
بکار آید همی دندان او نیز
نزد دم تا که آهن درفکندند
بسختی چند دندانش بکندند
بدل روباه گفتا گر بمانم
نه دندان باش ونه گوش و زبانم
دگر کس آمد و گفت اختیارست
دل روبه که رنجی را بکارست
چو نام دل شنید از دور روباه
جهان برچشم او شد تیره آنگاه
بدل می گفت با دل نیست بازی
کنون باید بکارم حیله سازی
بگفت این و بصد دستان و تزویر
بجست از دام همچون از کمان تیر
حدیث دل حدیثی بس شگفتست
که دو عالم حدیثش درگرفتست
روا داری که در خونم نشانی
حدیث دل مگو دیگر تو دانی
چو دل خون شد بگو از دل چه گویم
ز دل با مردم غافل چه گویم
دلم آنجا که معشوقست آنجاست
من آنجا کی رسم این کی شود راست
دل من گم شد از من ناپدیدار
نه من از دل نه دل از من خبردار
چو دایم از دل خود بی نشانم
نشانی کی بود از دلستانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş