(۴) حکایت
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چنین گفته ست آن پاکیزه ذاتی
که گر یابد کسی از حق وفاتی
از اول روز ماتم داریش تو
دوم روز و سوم همداریش تو
زماتم تا بهفتم می گدازی
چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی
چو آخر روز باید بود تسلیم
چه می پیچی در اول گیر تعلیم
همه تن گر شود چون مار پایت
گریزی نیست ممکن هیچ جایت
ندیدی وقت رفتن مار را هیچ
که در ره می رود پر تاب و پر پیچ
ولیکن چون بسوراخ آورد روی
درو کژی نماند یک سر موی
که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی
نیابد راه در سوراخ هیچی
تو هم کژی ز خود بفکن پس آنگاه
بسوراخت برد از راستی راه
چو در کوری تو پی گم کرده مانی
چو کوران از برون پرده مانی
نه بینی خلق را نه پای و نه سر
ز کوری زخم خورده مانده بر در
الف چون مستقیم آید به کوفی
چنان باید برأی العین صوفی
تصوف چیست در صبر آرمیدن
طمع از جمله عالم بریدن
توکل چیست پی کردن زبان را
ز خود به خواستن خلق جهان را
فنا گشتن دل از جان برگرفتن
همه انداختن آن برگرفتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş