(۱۲) حکایت دیوانه که میگریست
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی دیوانه بودی بر سر راه
نشسته بر سر خاکستر آنگاه
زمانی اشک چون گوهر فشاندی
زمای نیز خاکستر فشاندی
یکی گفت ای بخاکستر گرفتار
چرا پیوسته می گریی چنین زار
چنین گفت او که پر شورست جانم
چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم
که حق می بایدم بی غیر و بی پیچ
ولی حق را نمی باید مرا هیچ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş