احوال سلطان محمود در آن جهان
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
پاک رأیی بود بر راه صواب
یک شبی محمود را دید او به خواب
گفت ای سلطان نیکو روزگار
حال تو چون است در دارالقرار
گفت تن زن خون جان من مریز
دم مزن چه جای سلطان است خیز
بود سلطانیم پندار و غلط
سلطنت کی زیبد از مشتی سقط
حق که سلطان جهان دار آمدست
سلطنت او را سزاوار آمدست
چون بدیدم عجز و حیرانی خویش
ننگ می دارم ز سلطانی خویش
گر تو خوانی جز پریشانم مخوان
اوست سلطانم تو سلطانم مخوان
سلطنت او راست و من بر سودمی
گر به دنیا در گدایی بودمی
کاشکی صد چاه بودی جاه نی
خاشه روبی بودمی و شاه نی
نیست این دم هیچ بیرون شو مرا
باز می خواهند یک یک جو مرا
خشک بادا بال و پر آن همای
کو مرا در سایه خود داد جای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş