المقالة السادس عشر
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
پسر گفتش که هرگز آدمی زاد
ندیدم ز آرزوی ملک آزاد
نمی دانم من از مه تا بماهی
کسی را کو نخواهد پادشاهی
کمال ملک نتوان داد از دست
که بهر ملک تن جان داد از دست
نکو گفت آن حکیم مشتری فش
که گر شاهی بود روزی بود خوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş