بخش ۳۰ - فی الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
خسروی در کوه شد بهر شکار
بود بقراط آن زمان در کنج غار
همچو حیوانی گیه میخورد خوش
هر سویی بیخود نگه میکرد خوش
از حشم یک تن بدید اورا ز راه
گفت عمری کرد استدعات شاه
تا تو باشی همنشینش روز و شب
میگریزی می نیایی در طلب
نفس قانع کو گوایی میکند
در حقیقت پادشایی میکند
گفت بقراطش که ای مغرور شاه
گر تو قانع بودیی هم از گیاه
برگیه چون من بسنده کردیی
کی تن آزاد بنده کردیی
چون دهد نفسی بدین اندک رضا
با چه کار آید مر او را پادشا
تا چه خواهم کرد مشتی خام را
بیقراری چند بی آرام را
این دمم تا مرگ برگ خویش هست
هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست
زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم
چند خواهم گشت اگر گردون نیم
برگ عمرم هست بنشینم خوشی
میگذارم عمر شیرینم خوشی
عمر روزی پنج و شش می بگذرد
خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد
چون چنین می بگذرد عمری که هست
چیست جز باد از چنین عمری بدست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş