بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
آن یکی دیوانه بر گوری بخفت
از سر آن گور یک دم می نرفت
سایلی گفتش که تو آشفته ای
جمله عمر از چه اینجا خفته ای
خیز سوی شهر آی ای بی قرار
تا جهانی خلق بینی بی شمار
گفت این مرده رهم ندهد به راه
هیچ -می گوید- مرو زین جایگاه
زآنکه از رفتن رهت گردد دراز
عاقبت اینجات باید گشت باز
شهریان را چون به گورستانست راه
من چه خواهم کرد شهری پرگناه
می روم گریان چو میغ از آمدن
آه از رفتن دریغ از آمدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş