بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
شنود آن روستایی این سخن راست
که عنبر فضله گاو ان دریا ست
گوی پر آب اندر ده فرو کرد
بیامد از خری گاوی در او کرد
همه سرگین گاو از آب برداشت
بدان عنبر فروش آمد که زر داشت
بدو گفت این ز من بستان بده زر
کزین بهتر نبینی هیچ عنبر
چو مرد آن دید گفتا سر به ره آر
که این ریش ترا شاید نگه دار
چو هر کس پادشاه ریش خویش است
چو تو شه را چنین عنبر به ریش است
چو ریشت دید گاو این عنبرت داد
به ریش از کون گاو این عنبرت باد
تو گر با حق به شب در راز گویی
دگر روز آن به فخری باز گویی
مکن گر بنده طاعت بهایی
که آن شرکی بود اندر خدایی
چو تو بفروختی طاعت به صد بار
یقین می دان که حق نبود خریدار
ریا و عجب کوه آتشین است
نمی دانی که کوه دوزخ این است
اگر تو طاعت ابلیس کردی
چو عجب آری در آن ابلیس گردی
جوی عجب تو گر طاعت جهانی ست
مثال آتشی در پنبه دانی ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş