بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
غلامی با طبق می رفت خاموش
طبق را سر بپوشیده به سرپوش
یکی گفتش چه داری بر طبق تو
مکن کژی بگو با من به حق تو
غلامش گفت ای سرگشته خاموش
چرا پوشیده اند این بر تو سر پوش
ز روی عقل اگر بایستی این راز
که تو دانستیی بودی سرش باز
که می داند که چرخ سالخورده
چه می سازد به زیر هفت پرده
سپهر بوالعجب زو پر شگفت است
که یک یک دوره او ناگرفته ست
به پیش چار طاق هفت پوشش
بدین بارو که یارد کرد کوشش
فلک را کیسه پردازی ست پیوست
که کارش بوالعجب بازی ست پیوست
ز پرگاری که در بر می بگردد
ز بس سرگشتگی سر می بگردد
که داند کاین فلک ها را چه دور است
نهان در زیر هر دورش چه جور است
ازین گلشن که گل هاش از ستاره ست
چو بی کاران نصیب ما نظاره ست
بداند هرکه دارد در هنر دست
که او را جز روش کاری دگر هست
فلک جستی بسی زد در تک و تاز
نیافت از هیچ سو گم کرده را باز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş