بخش ۵ - الحکایه و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
به وقت نزع پیری زار بگریست
بدو گفتند پیرا گریه از چیست
چنین گفت او که اندر قرب صد سال
دری می کوفتم من در همه حال
کنون خواهد گشاد آن در به یک بار
از آن می گریم از حسرت چنین زار
که آگه نیستم کاین در به عادت
شقاوت می گشاید یا سعادت
فرو می افتم از چرخ برین من
کجا آیم ندانم بر زمین من
مثالم کعبتین شش سو آید
که تا خود بر کدامین پهلو آید
در آن ساعت که جان از تن رها شد
دو عالم آن زمان از هم جدا شد
ازین سو تن به بی هوشی فرو رفت
وزان سو جان به خاموشی فرو رفت
که داند کاین دو را کز هم جدا شد
کجا بود و کجا آمد کجا شد
جوامردا ازین نبود زیانت
که گویی خواب خوش باد ای جوانت
اگر بیتی خوشت آید ز جایی
من بیچاره را گویی دعایی
مرا کاری برآید روزگاری
ترا بزیان نیاید هیچ کاری
دعایی زود رو چون گشت نزدیک
مرا نوری بود درخاک تاریک
مرا راحت ترا باشد ثوابی
خلاصم باشد ار باشد عقابی
تو خوش بنشسته در دنیای فانی
که من در خاک چون باشم نهانی
زهی ناخوش رهی در پیش ما را
زهی بی شفقتی بر خویش ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş