بخش ۵ - الحکایه و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی پشه شکایت کرد از باد
به نزدیک سلیمان شد به فریاد
که ناگه باد تندم در زمانی
بیندازد جهانی تا جهانی
به عدلت باز خر این نیم جان را
وگرنه بر تو بفروشم جهان را
سلیمان پشه را نزدیک بنشاند
پس آنگه باد را نزدیک خود خواند
چو آمد باد از دوری به تعجیل
گریزان شد ازو پشه بصد میل
سلیمان گفت نیست از باد بیداد
ولیکن پشه می نتواند استاد
چو بادی می رسد او می گریزد
چگونه پشه با صرصر ستیزد
اگر امروز دادی نیم خرما
برستی هم ز دوزخ هم ز گرما
وگر یکبار آوردی شهادت
حلالت شد بهشت با سعادت
وگر چیزی ورای این دو جویی
شبت خوش باد بیهوده چه گویی
طلب مردود آمد راه مسدود
چو مقصودی نمی بینم چه مقصود
وگر تو گرم رو مردی درین کار
برو تا پینه بر کفشت زند یار
اگر صد قرن می گردی چو گویی
نمی دانم که خواهی یافت بویی
به پنداری ببردی روزگارت
تو این را کیستی با این چه کارت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş