بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
کافری پیش خلیل آمد فراز
گفت نانی ده بدین صاحب نیاز
گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه
هرچه دل میخواهدت از من بخواه
این سخن کافر چو بشنود از خلیل
درگذشت اوحالی آمد جبرییل
گفت حق میگوید این کافر مدام
از کجا میخورد تا اکنون طعام
او که چندین گاه نان مییافتست
ازخداوند جهان مییافتست
این زمان کو از درت نان خواه شد
تن زدی تا گرسنه در راه شد
چون تویی دایم خلیل کردگار
باخلیل خویش شو در جود یار
چون تو فارغ از بخیلی آمدی
جود کن چون در خلیلی آمدی
یا رب این انعام و بخشایش نگر
عین آرایش برآلایش نگر
با چنین فضلی ترا در پیشگاه
کی توان ترسید از بیم گناه
زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت
نیک و بد جمله فراموش آیدت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş