بخش ۸ - در صفات دل و دیدن اعیان و راز گفتن فرماید
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چنان مستغرقی کاینجان و جانان
بود این آن زمان از خویش پنهان
شوی و بود خود یکسان نهی تو
کز این عین مرض یابی بهی تو
گمان برداشتی و رنج باقی
شکستی مر طلسم و گنج باقی
شکستی این طلسم و شد پدیدار
ترا اینجا حقیقت گنج اسرار
ترا این گنج در چنگ اوفتادست
قمر در چنگ خرچنگ اوفتادست
تویی سالک ولی زاری فتاده
در این چاره بناچاری فتاده
تو این دم عقده داری در گذرگاه
شوی در آخر خود باز بین راه
چرا این گنج معنی برنداری
از آن در باغ و بستان برنداری
ترا این گنج ملک تست بستان
که چیزی نیست ملک و باغ و بستان
همه باغ جهان و روی عالم
نیرزد جوهری اینجا و این دم
چه باشد باغ و راغ قصرو ایوان
که ایوانت شده در سوی کیوان
اگر ایوان سوی کیوان بر آری
چه سود آخر که کلی میگذاری
ولیکن گنج خواهی برد با خویش
تو شاهی میکنی ای مرد درویش
در اینجا هر که در بحر است آزاد
در اینجا گنج خواهد یافت آباد
دریغا جمله مردان رنج بردند
بسوی منزل جان گنج بردند
ترا گنجست برتر از دو عالم
نموده روی در صورت در این دم
ترا این گنج اینجا دست دادست
که شاه اندر ازل آن با تو دادست
همه جویای گنج تو شده پاک
ولی گنجیست مخفی در سوی خاک
در اینجاگه ست گنج شاه بنگر
طلسمی بر سر خرگاه بنگر
درون خاک پنهانست این گنج
نیابد هیچکس این گنج بی رنج
برنج این گنج بتوان یافت اینجا
چو بشکستی طلسم این گنج پیدا
شود در آخر اول نمودار
ببین تا بهره تو چیست بردار
بقدر خویش چندان که توانی
برو بردار از این گنج معانی
از این گنج پر از اسرار جانان
کسی کلی نیافت اینجا به اعیان
نمود کل به جز منصور حلاج
که از گنج جواهر ساخت یک تاج
نهاد آن تاج معنی زود بر سر
که او بد شاه و جمله هست چاکر
نهاد آن تاج هستی بر سر آن شاه
که بودش قبه ای بگذشته از ماه
از آن تاج اناالحق داشت بر سر
که او بر جمله عالم بود سرور
از آن تاجی که بر فرقش نهادند
جز او را هر کسی دیگر ندادند
اگر چه داشت الا لا نموده
عیان خویش در لولا نموده
در این جمله نهاد او تاج بر سر
اگرچه در شریعت نیست در خور
اناالحق زد از آن تاج همایون
شدست او پادشاه هفت گردون
خدایی کرد او در آخر کار
بسوزانید تاج خود ابر نار
چو شاهی از ازل دریافت آخر
ز شاهی گشت بر تحقیق ناظر
در آخر یافت عین لا و الا
سر و افسر نهاد و گشت کل لا
در آخر یافت دید قل هوالله
بر آن اعیان دمی زد صبغةالله
در آن دم چونکه حق دید او و خود حق
از این معنی دمی زد از اناالحق
دم او جمله دلها برون تاخت
از آن دم دمدمه در عالم انداخت
دم رحمان که میگویند اینست
که برتر زآن سماها و زمین است
دم رحمان که میگویند بنگر
درون جان و دل آنگاه ره بر
دمی داری تو از دیدار بیچون
که پیشت هست مویی هفت گردون
دم عیسی در این دم بود پنهان
کز آن دم مرغ خاکی گشت پران
دم عیسی تو داری و ندانی
که جانانی و کی در دم تو جانی
دم عیسی نظر کن صبحگاهی
که دم دم میزند بر ماه و ماهی
از آن دم روشنست این کل آفاق
که آن دم اوفتاده بر همه طاق
از آن دم بازدان مر بود خود را
کز آن دم بود او معبود خود را
از آن دم باز بین این دم در اینجا
که آن دم یافت آدم بیشک اینجا
از آن دم یافت آدم سر پرگار
اگرچه بود آدم سر اسرار
از آن دم یافت چون آدم سر انجام
دگر شد در سوی آغاز فرجام
از آن دم یافت آدم راز اینجا
دگر شد راز دردم باز اینجا
از آن دم روشنی جان بدیدست
از آن دم جمله در گفت و شنیدست
از آن دم صبحدم چون میزند دم
که ذات پاک در صبحست همدم
از آن دم دمدمه در هر دمی بین
تو مر ذرات اینجا آدمی بین
از آن دم گشت پیدا بود آدم
که آن دم بود کل معبود آدم
از آن دم تو اگر این دم ندیدی
وجود عالم و آدم ندیدی
از آن دم دم زن و این رازها کن
وجود تست مر آدم رها کن
از آن دم دم زن و بنگر در آن راز
که دیگر در وجودت کی شود باز
چو این دم رفت کی آن دم بیابی
در این دم خوش بود کآندم بیابی
چو این دم رفت آن دم رخ نماید
ترا چون این دمست پاسخ نماید
ترا این دم بباید رنج بردن
پس آن دم اندر اینجا گنج بردن
ترا آن دم اگر این دم دهد دست
وجود عالم و آدم دهد دست
در این دم بازیاب آن دم تو زنهار
از آن دم بود بود خود پدیدار
دمی داری که آدم آن پدید است
ازاین دم جان جان تو بدید است
از ایندم دم زن و آن دم طلب کن
نظر در جسم و جان بوالعجب کن
کز آن دم سوی این جسمست پویان
نمود خویشتن در جسم جویان
در این دم کن نظر تا جان ببینی
بجان بنگر تو تا جانان ببینی
در این دم کن سوی جانان نظر تو
اگر از سر جان داری خبر تو
اگر از سر جان نوری بیابی
بیک لحظه سوی جانان شتابی
اگر از سر جان داری خبر تو
همه ذرات را میکن خبر تو
اگر در سر جان ره برده تو
چرا مانده درون پرده تو
اگر از سر جان هستی خبردار
بیک ره پردهاش از پیش بردار
اگر از سر جان داری نشانی
تو باشی در عیان صاحبقرانی
اگر از سر جان داری یقین است
حقیقت جانت بیشک راز بین است
ترا جانست در جان می چه جویی
که تو با او و او باتو تو اویی
تو اویی او بتو پیدا نموده
عیان ذات در اشیا نموده
تو با اویی و او با تست موجود
نظر کن تا ببینی حی معبود
تو اویی این چنین غافل بمانده
چو مرغ کور مر بسمل بمانده
تو اویی ای جمال او ندیده
میان خاک ره در خون طپیده
تو اویی ای ندیده هیچ اینجا
بمانده پای تا سر پیچ اینجا
تو اویی ای نرفته در ره او
بمانده همچو یوسف در چه او
تو اویی ای ندیده کام اینجا
فتاده در بلا ناکام اینجا
تو اویی ای شده غافل چو مستان
ببین دلدار را و کام بستان
تو اویی ای ز خود بیرون بمانده
چو دودی گرد این گردون بمانده
تو اویی ای ندیده وصل او تو
بمانده چون پیازی تو بتو تو
تو اویی گر گمان برداری از پیش
یقین بنمایدت جانان رخ خویش
تو اویی گر یقین گردد یقینت
یکی بنماید اینجا پیش بینت
تو اویی لیک گر خود را نبینی
نکو بینی تو خود را بد نبینی
تو اویی او درون تست گویا
نهان در وصل خود را گشته جویا
تو اویی او بتو معروف گشته
حقیقت او بتو موصوف گشته
وجود تست بیشک عین بیچون
که بنمودست رخ از کاف و ز نون
فلک کاف و زمین نونست بنگر
که وی زین هر دو بیرونست بنگر
فلک کافست و نون مر خاک دیدی
ز کاف و نون خدای پاک دیدی
وجود تست پیدا گشته از کن
نظر کن یک زمان اندر سر و بن
دلت نوریست بس افتاده در خون
از آن بینی پر از خون طشت گردون
دلت نوریست جان دیدار کافست
از آن صورت ز روزن پر شکافست
دلت نوریست در گردون گرفته
خود اندر خاک مانده خون گرفته
دلت نوریست خون می دوست دارد
که چون دیدار جانان می نگارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş