بخش ۳۴ - درخبردادن صاحب اسرار فرماید
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی گفته ست از پیران اسرار
که هر کو شد ز هر کل او خبردار
یقین مر ذات جانان بازبیند
در اینجا راز پنهان باز بیند
در آخر ذات اصل آید از اودید
یکی گردد عیان در سر توحید
حقیقت مطلع گردد در اسرار
کند اسرار آن بر خلق اظهار
بگوید باز آخر راز دیده
در اینجاگه شود او سر بریده
شود کشته کز اینجا بازگوید
نماند او کز اینجا راز گوید
حقیقت هرکه او توحید کل فاش
کند اینجایگه با رند و اوباش
بشرعش همچو منصور از نمودار
کنند اینجایگه مردان ابردار
بگفتند ونه اندیشه نمودند
که اندر وصل او اعیان بودند
بگفتند و شدند از شوق جانباز
بگو مر جان خود در جان جانباز
بگو ماننده منصور رازت
که گرداند ز سوز اندر گدازت
چه به زین کاندر این عالم حقیقت
ز کشتن باز یابی دید دیدست
چه به زین کاندر این دار فنا تو
ز کشتن یابی اینجاگه بقا تو
چه به زین کاندر این عالم ز دیدار
ز کشتن یابی اینجاگه رخ یار
چه به زین کاندر این عالم یقین تو
ز کشتن یابی این عین الیقین تو
چه به زین کاندر این عالم تو جانان
ز کشتن یابی این اسرار اعیان
منم امروز جان دل گشاده
دل و جان بر سوی کشتن نهاده
منم امروز گفته رازها فاش
ابا زاهد ابا قلاش و اوباش
حقیقت من نمودم فاش اینجا
ز دید جملگی نقاش اینجا
چو راز او بکردم آشکاره
بخواهد کردنم او پاره پاره
چو راز او بگفتم فاش در کل
گشتادستم در اینجاگه در کل
در کل من گشایم و زا هر کس
نه بگشاد است جزمنصور هر کس
در کل آنچنان کردم یقین باز
که من باشم حقیقت صاحب راز
در کل من گشادستم ز جانان
بگفته ستم حقیقت راز پنهان
در کل من گشادستم از آن دید
دو چشم جان من اینجا عیان دید
در کل من گشادستم در اسرار
که از اسرار کلم من خبردار
در کل من گشادستم از آن ذات
حقیقت وصل دارم جمله ذرات
در کل من گشادستم بتحقیق
حقیقت مرد واصل یافت صدیق
در کل این زمان از من گشادست
دلم ز اعیان بود دوست شادست
در کل من گشادستم ز حضرت
مرا دادند اینجاگاه قربت
در کل من گشادم تا بدانند
حقیقت سالکان در ره نمانند
در کل من گشادم در بر دوست
که من بودم حقیقت رهبر دوست
در کل من گشادم راز دیدم
از آن در گفت جانان باز دیدم
منم امروز واصل اندر آفاق
فتاده همچو منصورم یقین طاق
منم امروز واصل راز دیدم
از آن در وصل جانان باز دیدم
منم امروزواصل راز گفته
ابا جمله خدایی بازگفته
منم امروز گفته سر اسرار
اگر خواهیم کردن زود بردار
منم امروز گفته سرها فاش
که عطار است اینجا دید نقاش
منم امروز سر لانموده
حقیقت خویشتن یکتا نموده
منم آدم منم نوح و منم دوست
تمامت انبیا در مغز و در پوست
مرا ایجاست زانم وصل اینجاست
حقیقت انبیا هم اصل اینجاست
ز وصلم این زمان عین خدایی
حقیقت نیست پنهان در جدایی
جدایی نیست من دیدار دارم
حقیقت بیشکی من یاردارم
جدایی نیست در توحید رازم
که دیدار است در جان سرفرازم
جدایی نیست هستم واصل ذات
حقیقت قل هو اللهام از آیات
جدایی نیست هستم دید جانان
که میگویم همه توحید جانان
جدایی نیست چون منصورم امروز
درون جزو و کل مشهورم امروز
جدایی نیست چون منصور حلاج
منم بر فرق بنهاده عیان تاج
جدایی نیست چون او راز گفتم
ابا خود گفتم و وز خود شنفتم
جدایی نیست در یکی نمودم
ز یکی اندر این گفت و شنودم
جدایی نیست من خورشید جانم
که درجمله یقین عین روانم
جدایی نیست من خورشید ذاتم
که بنموده رخ خود در صفاتم
جدایی نیست من خورشید رازم
نمود نور خود در جمله بازم
جدایی نیست من خورشید عشقم
فنایم نیست من جاوید عشقم
جدایی نیست من خورشید لایم
فنایم نیست بیشک کل بقایم
جدایی نیست بودانبیایم
حقیقت در حقیقت اولیایم
جدایی نیست من آدم بدستم
حقیقت آدمم و دم شدستتم
جدایی نیست من کشتی نوحم
ز کشتی جسم نوح اینجاست روحم
جدایی نیست ابراهیم روزم
که اندر آتش اینجاگه بسوزم
جدایی نیست اسمیعیلم اعیان
همی خواهم شدن در عشق قربان
جدایی نیست هستم دید اسحاق
بریده سر شوم در دید مشتاق
جدایی نیست من یعقوب رازم
حقیقت یوسف اینجا دیده بازم
جدایی نیست من یوسف شدستم
که اندر اصل من یوسف بدستم
جدایی نیست من موسی طورم
که در طورم حقیقت غرق نورم
جدایی نیست من ایوب رازم
حقیقت درد عشقم چاره سازم
جدایی نیست من جرجیس دیدم
که خود را چند باره سر بریدم
جدایی نیست هستم من زکریا
که اندر شوقم و صد باره شیدا
جدایی نیست اعیانم بدیده
ز فرقم تا قدم اینجا بدیده
جدایی نیست چون یحیی در این سر
بریدستم یقین در طشت این سر
شدستم این زمان دیدار عیسی
جدایی نیست گشتم دید یکتا
جدایی نیست من مانند احمدص
شدستم باز منصور و مؤید
جدایی نیست هستم حیدر راز
که کردستم حقیقت را درش باز
جدایی نیست اینجا مکر و شینم
حقیقت همچنین دید حسینم
جدایی نیست من شیخ کبیرم
بمعنی در عیانم بی نظیرم
جدایی نیست من کل بایزیدم
که معنی گشته کلی بر مزیدم
جدایی نیست هستم چو خلیدم
که مرغ وحدت اینجا گشت صیدم
جدایی نیست هستم امر معروف
چو معروفم کنون در جمله معروف
جدایی نیست هستم بشر حافی
درون جان ودل در عشق صافی
جدایی نیست هستم بوسعیدم
که در عشق جلال اینجا سعیدم
جدایی نیست هستم چون حسن من
حقیقت در حقیقت گشت روشن
حقیقت انبیا و اولیایم
چو کل گفتم که دیدار خدایم
چه ماندست این زمان تا بازگویم
چه ماندست این زمان تا راز گویم
چه ماندست این زمان در دار دنیا
چو دیدم در عیان دیدار مولا
چه ماندست این زمان ای مرد دانا
چو گشتم در عیان عشق یکتا
چه ماندست این زمان چون جملگی اوست
ندیدم هیچ من جز صورت دوست
چه ماندست این زمان در سر توحید
نظر کردم من اندر دیده و دید
چه ماندست این زمان جز سر بریدن
حقیقت بعد از آن کل سر بدیدن
چه ماندست این زمان جان تا بدانی
بکن اینجا مرا در عشق فانی
چه ماندست این زمان بردار از پیش
حجابم زانکه مییابم هم از خویش
چه ماندست این زمان دیدار عطار
که گردانی در اینجا ناپدیدار
چه ماندست این زمان صورت بیفکن
که تا گردد ترا آن ذات روشن
چه ماندست این زمان اسرار گفتم
حقیقت من ترا ای یار گفتم
چه ماندست این زمان جز دیدن من
حقیقت گفتن و بشنیدن من
چه ماندست این زمان هستم خبردار
بکش وین گفتن بیهوده بردار
تو ای عطار دیدی راز بیچون
حقیقت نقطه در هفت گردون
زهی بود تو بود راز دیده
که ازتو جمله گردند راز دیده
یقین با دوست دیگر در خطابی
در اینجاگه حقیقت بی حجابی
حجابت از میان صورت بدیدست
که اندر گفتن از تو در شنیدست
حجابت صورت و تو جان جانی
که در صورت یقین عین العیانی
حجابت صورتست و محو گردد
بساط لامکان اندر نوردد
حجابت نیست میدانی در اسرار
که او در پیش همت ناپدیدار
حقیقت آمدست اندر فنا او
ز تو دارد نمودار بقا او
ز تو دارد در اینجا راز دیده
که از تو جمله گردیند راز دیده
ورا در دیده خود هیچ شک نیست
که میداند حقیقت جز که حق نیست
در آخر در یکی این دم یقین است
حقیقت راز دیده پیش بین است
یکی دارد که چندین راز دیدست
عیان عشق از تو باز دیدست
یکی دارد که کردستیش واصل
ورا اینجاست مر مقصود حاصل
یکی دارد که مقصودش عیانست
نشانش اندر آخر بی نشانست
یکی دارد نشان خویشتن گم
چو او کردست اینجاگاه او گم
یکی دارد صفات از تو بدیدار
ز تو اینجایگه دیدست دلدار
یکی دارد ز وصل اینجا حقیقت
دو روزی دیگر اینجاگه رفیقت
ز سر تا پای نور است و حضورست
ز شوق تو یقین سر و سرور است
ز سر تا پای اندر عین کل لاست
حقیقت او ز دید کل هویداست
ز سر تا پای در اعیان رسیداست
حقیقت دیده جان جان بدیدست
ز سر تا پای دیدست آنچه دیدست
ابا تست او که در گفت و شنیدست
ز سر تا پای در ذوقست اینجا
از این اسرار در شوقست اینجا
ز سر تا پای در راز جهانست
ورا اسرار کل عین العیانست
ز سر تا پای لا دیدست در خویش
حجاب خویش را برداشت از پیش
حجاب خویشتن برداشت صورت
بدور افکند از کل نفورت
حجاب خویشتن برداشت از راز
ز دیدتو حقیقت گشته سرباز
حجاب خویشتن از پیش برداشت
جز از تو در اعیان کلی خبرداشت
چنین او را ببازیچه بدان هان
کز اوداری تو چندین نص و برهان
اگراینجا نباشد عین اینت
کجا گویی بیانی در یقینت
حقیقت صورتت ادراک ذاتست
تمامت نور کل اندر صفاتست
صفای نور دارد چشم صورت
از آن اینجا است چندینی حضورت
صفای نور حق در وی پدیدست
از آن اینجایگه کلی بدیدست
صفای نور حق زو هست موجود
یقین دیدست کل دیدار معبود
صفای نور حق در روشناییست
که نور دیدهات عین خداییست
صفای نور حق در اوست بنگر
که اینجاگه عجب نیکوست بنگر
صفای نور حق در وی رسیده
از آن کردند او را اسم دیده
که دیدست او حقیقت ذات دیدست
از آن دیدست نامش دید دیدست
از آن دیدست این دیده ز دیدار
که از ذاتست اینجاگه خبردار
از آن دیدست دیده بیشکی حق
که او اعیان بدیده بیشکی حق
از آن دیدست اینجا دیده گردون
که نور او است در وی بیچه و چون
از آن دیدست اینجا دیده آن سر
که اعیانست اینجا دیده آن سر
حقیقت دیده را منگر ببازی
که از دیده حقیقت سرفرازی
حقیقت دیده را بین ذات الله
اگر از دیده اینجا توآگاه
حقیقت دیده اینجا راز دیدست
نمود جمله اینجا باز دیدست
حقیقت دیده از اسرار دیدست
نمود نقطه و پرگار دیدست
حقیقت دیده اسرار کماهیست
گرفته نورش از مه تا بماهی است
حقیقت دیده اسرار عیانست
نشان دارد ولیکن بی نشان است
نشان دارد ولیکن بی نشانست
که راز دیده را هرگز ندانست
حقیقت دیده را گرخود بدیدی
کجا یک لحظه اینجا آرمیدی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş