بیان وادی طلب
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون مگس اینجا بود
جد و جهد اینجات باید سال ها
زآن که اینجا قلب گردد حال ها
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار
چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید
خویش را از شوق او دیوانه وار
بر سر آتش زند پروانه وار
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعه ای می خواهد از ساقی خویش
جرعه ای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم کل فراموشش شود
غرقه دریا بماند خشک لب
سر جانان می کند از جان طلب
ز آرزوی آن که سربشناسد او
ز اژدهای جان ستان نهراسد او
کفر و ایمان گر به هم پیش آیدش
درپذیرد تا دری بگشایدش
چون درش بگشاد چه کفر و چه دین
زانک نبود زان سوی در آن و این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş