گفتگوی مرد دیدهور با دریا
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
دیده ور مردی به دریا شد فرود
گفت ای دریا چرا داری کبود
جامه ماتم چرا پوشیده ای
نیست هیچ آتش چرا جوشیده ای
داد دریا آن نکو دل را جواب
کز فراق دوست دارم اضطراب
چون ز نامردی نیم من مرد او
جامه نیلی کرده ام از درد او
خشک لب بنشسته ام مدهوش من
زآتش عشق آب من شد جوش زن
گر بیابم قطره ای از کوثرش
زنده جاوید گردم بر درش
ورنه چون من صد هزاران خشک لب
می بمیرد در ره او روز و شب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş