غزل شمارهٔ ۳۸۰
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
عقل را در رهت قدم برسید
هر چه بودش ز بیش و کم برسید
قصه تو همی نبشت دلم
چون به سر می نشد قلم برسید
دلم از بس که خون بخورد از او
در همه کاینات غم برسید
بی تو از بس که چشم من بگریست
در دو چشمم ز گریه نم برسید
جان همی خواند عهدنامه تو
چون به نامت رسید دم برسید
دل چو بنواخت ارغنون وصال
زود بگسست و زیر و بم برسید
در دمی دل ز نقش سکه عشق
نقش مطلق شد و درم برسید
عقل عطار چون ره تو گرفت
ره به سر می نشد قلم برسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş