(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
براه بادیه گفت آن یگانه
دو جوی آب سیه دیدم روانه
شدم بر پی روان تا آن چه آبست
که چندینیش در رفتن شتابست
بآخر چون بر سنگی رسیدم
بخاک ابلیس را افتاده دیدم
دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود
زهر چشمیش جویی خون روان بود
چو باران می گریست و زار می گفت
پیاپی این سخن همواره می گفت
که این قصه نه زان روی چو ماهست
ولی رنگ گلیم من سیاهست
نمی خواهند طاعت کردن من
نهند آنگه گنه بر گردن من
چنین کاری کرا افتاد هرگز
ندارد مثل این کس یاد هرگز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş