(۷) حکایت ابوعلی فارمدی
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چنین دادند ره بینان دمساز
خبر از بوعلی فاربد باز
که گفت ای مرد نه خوش شو بخواندن
نه دل ناخوش کن از خسران و راندن
قبول خویش را مشمر غنیمت
مشو گر رد شوی هرگز هزیمت
که چون نفریبی از نعمت دمی تو
نگردی از بلا پست غمی تو
برون این همه رنگ دگرگون
برنگی دیگرت آرند بیرون
اگر این رنگ افتد بر رگویت
دو عالم عنبرین گردد ز بویت
اگر این رنگ یابی ای یگانه
نباید هیچ چیزت جاودانه
همه چیزی چو ازتو چیز گردد
ترا کی میل چیزی نیز گردد
چو تو دایم تو باشی بی بهانه
همه چیزی توداری جاودانه
چو دایم محو باشی در الهی
ز تو خواهند اما تو نخواهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş