(۹) حکایت آن مرغ که در سالی چهل روز بیضه نهد
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی مرغیست اندر کوه پایه
که در سالی نهد چل روز خایه
به حد شام باشد جای او را
به سوی بیضه نبود رای او را
چو بنهد بیضه در چل روز بسیار
شود از چشم مردم ناپدیدار
یکی بیگانه مرغی آید از راه
نشیند بر سر آن بیضه آنگاه
چنان آن بیضها زیر پر آرد
که تا روزی ازو بچه برآرد
چنانشان پرورد آن دایه پیوست
که ندهد هیچکس را آن قدر دست
چو جوقی بچه او پر برآرند
بیک ره روی در یکدیگر آرند
درآید زود مادرشان بپرواز
نشیند بر سر کوهی سرافراز
کند بانگی عجب از دور ناگاه
که آن خیل بچه گردند آگاه
چو بنیوشند بانگ مادر خویش
شوند از مرغ بیگانه برخویش
بسوی مادر خود بازگردند
وزان مرغ دگر ممتاز گردند
اگر روزی دو سه ابلیس مغرور
گرفتت زیر پر هستی تو معذور
که چون گردد خطاب حق پدیدار
بسوی حق شوی ز ابلیس ناچار
چنان شو تو که گر آید اجل پیش
تنت مانده بود جان رفته بی خویش
اگر پیش از اجل مرگیت باشد
ز مرگ جاودان برگیت باشد
چراغی در بیابانست جانت
که مشکات تن آمد سد آنت
چو این مشکات برخاست آن بیابان
شود جاوید چون خورشید تابان
عجایب در دلت بیش از شمارست
تو گر آگه شوی بسیار کارست
بنو هر دم تو در دین پیش می آی
ز خود میرو همی با خویش می آی
که درهر بیخودی و در خودی تو
کنی از پس جهانی پر بدی تو
که تا از هر بدی اندر ره راز
جهانی نیکویی یابی عوض باز
بهرچت او دهد دلشاد می باش
وگر ندهد خوش و آزاد می باش
از آنجا هرچه آید باز ندهی
وگر بد آیدت آواز ندهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş