(۵) حکایت ایّوب علیه السلام
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چنین نقل است که ایوب پیمبر
که عمری در بلایی بود مضطر
هم از گرگان دنیا رنج دیده
هم از کرمان بسی سختی کشیده
درآمد جبرییل و گفت ای پاک
چه می باشی بنال از جان غمناک
که گر باشد ترا هر دم هلاکی
ازان حق را نباشد هیچ باکی
اگر عمری صبوری پیش آری
نه حق گر صبوری بیش داری
چنان تقدیر گردان است پرگار
ز وی کس نیست یک نقطه خبردار
نه دل از دل خبر دارد نه جان هم
ولی کاری روان بی این و آن هم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş