(۳) حکایت دیوانه به شهر مصر
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
بشهر مصر در شوریده ای بود
که در عین الیقینش دیده ای بود
چنین گفت او که هر شوریده راه
که میرد از غم معشوق ناگاه
عجب نیست آن عجب اینست کین سوز
گذارد عاشقی در زندگی روز
اگر عاشق بماند زنده روزی
بود چون شمع در اشکی و سوزی
نگیرد کار عاشق روشنایی
مگر چون شمع سوزد در جدایی
چوسوز عاشق از صد شمع بیشست
چو شمعش روشنی از شمع خویشست
اگر معشوق یابد عاشق زار
روان گردد بسر مانند پرگار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş