(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی دیوانه کو بود در بند
بلب می گفت رازی با خداوند
یکی بر لب نهادش گوش حالی
که تا واقف شود زان سر عالی
بحق می گفت این دیوانه تو
که بود او مدتی هم خانه تو
چو در خانه نگنجیدی تو با او
که در خانه تو می بایست یا او
بحکم تو کنون زین خانه رفتم
چو توهستی من دیوانه رفتم
درین مذهب که جز این هیچ ره نیست
بترکه ما و من شرک و گنه نیست
برون آ ای پسر زین خانه تنگ
که بار تو گرانست و خرت لنگ
ازینجا رخت سوی لامکان کش
براق عشق را در زیر ران کش
که بار عشق را جان بارگیرست
ولی میدان خلدش ناگزیرست
ملازم باش این در راه که ناگاه
بقرب خویشتن خاصت کند شاه
حضور تست اصل تو و گر هیچ
حضور تو همی باید دگر هیچ
اگر تو حاضر درگاه گردی
ز مقبولان قرب شاه گردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş