حکایت غافلی که عود می‌سوخت

ع عطار نیشابوری
0 Altın Yaprak
عود می سوخت آن یکی غافل بسی آخ می زد از خوشی آنجا کسی مرد را گفت آن عزیز نامدار تا تو آخ گویی بسوخت این عود زار دیگری گفتش که ای مرغ بلند عشق دلبندی مرا کردست بند عشق او آمد مرا در پیش کرد عقل من بربود و کار خویش کرد شد خیال روی او ره زن مرا و آتشی زد در همه خرمن مرا یک نفس بی او نمی یابم قرار کفرم آید صبر کردن زان نگار چون دلم در پس بود در خون خویش راه چون گیرم من سرگشته پیش وادیی در پیش می باید گرفت صد بلا در بیش می باید گرفت من زمانی بی رخ آن ماه روی چون توانم بود هرگز راه جوی دردم از دارو و درمان درگذشت کار من از کفر و ایمان درگذشت کفر من وایمان من از عشق اوست آتشی در جان من از عشق اوست گر ندارم من در این اندوه کس هم دمم در عشق او اندوه بس عشق او در خاک و در خونم فکند زلف او از پرده بیرونم فکند من چو بی طاقت شدم در کار او یک نفس نشکیبم از دیدار او خاک را هم غرقه در خون چون کنم حال من اینست اکنون چون کنم گفت ای دربند صورت مانده ای پای تا سر در کدورت مانده ای عشق صورت نیست عشق معرفت هست شهوت بازی ای حیوان صفت هر جمالی را که نقصانی بود مرد را از عشق تاوانی بود هر جمالی را که خود نبود زوال کفر باشد نیست گشتن زان جمال صورتی از خلط و خون آراسته کرده نام او مه ناکاسته گر شود آن خلط و آن خون کم ازو زشت تر نبود درین عالم ازو آنک حسن او ز خلط و خون بود دانی آخر کان نکویی چون بود چند گردی گرد صورت عیب جوی حسن در غیبست حسن از غیب جوی گر برافتد پرده از پیشان کار نه همی دیار ماند نه دیار محو گردد صورت آفاق کل عزها کلی بدل گردد به ذل دوستی صورتی مختصر دشمنی گردد همه با یک دگر وانک او را دوستی غیبیست دوستی اینست کز بی عیبی است هرچ نه این دوستی ره گیردت بس پشیمانی که ناگه گیردت

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.