(۶) حکایت خواجۀ جندی با سگ
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی از خواجه جندی بپرسید
که تو به یا سگی وز کس نترسید
مریدانش دویدند آشکاره
که تا آنجا کنندش پاره پاره
بیک ره منع کرد آن جمله را پیر
بدو گفتا نیم آگه ز تقدیر
نشد معلومم ای جان پدر حال
جوابت چون توان آورد در قال
گر از اوباش راه ایمان برم من
توانم گفت کز سگ بهترم من
وگر ایمان نخواهم برد از اوباش
چو مویی بود می از سگ من ای کاش
چو پرده بر نیفتادست از پیش
منه بر سگ بمویی منت از خویش
که گر سگ را میان خاک راهست
ولیکن با تو از یک جایگاهست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş