(۶) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
حکیمی بود کامل مرزبان نام
که نوشروان بدو بودیش آرام
پسر بودش یکی چون آفتابی
بهر علمی دلش را فتح بابی
سفیهی کشت ناگه آن پسر را
بخست از درد جان آن پدر را
مگر آن مرزبان را گفت خاصی
که باید کرد آن سگ را قصاصی
جوابی داد او را مرزبان زود
که الحق نیست خون ریزی چنان سود
که من شرکت کنم با او دران کار
بریزم زنده را خون چنان زار
بدو گفتند پس بستان دیت را
نخواهم گفت هرگز آن دیت را
نمی یارم پسر را با بها کرد
که خون خوردن بود از خون بها خورد
نه آن بد فعل کاری بس نکو کرد
که می باید مرا هم کار او کرد
گر از خون پسر خوردن روا نیست
چرا پس خون خود خوردن خطا نیست
ز خون خویش آنکس خورده باشد
که عمر خویش ضایع کرده باشد
ترا از عمر باقی یک دو هفته ست
دگر آن چیز کان به بود رفته ست
گرفتم توبه کردی یک دو هفته
چه سازی چاره آن عمر رفته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş