حکایت محمود و ایاز
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چون ایاز از چشم بد رنجور شد
عافیت از چشم سلطان دور شد
ناتوان بر بستر زاری فتاد
در بلا و رنج و بیماری فتاد
چون خبر آمد به محمود از ایاس
خادمی را خواند شاه حق شناس
گفت می رو تا به نزدیک ایاز
پس بدو گوی ای ز شه افتاده باز
دور از روی تو زآن دورم ز تو
کز غم رنج تو رنجورم ز تو
تا که رنجوری تو فکرت می کنم
تا تو رنجوری ندانم یا منم
گر تنم دور اوفتاد از هم نفس
جان مشتاقم بدو نزدیک و بس
مانده ام مشتاق جانی از تو من
نیستم غایب زمانی از تو من
چشم بد بدکاری بسیار کرد
نازنینی را چو تو بیمار کرد
این بگفت و گفت در ره زود رو
همچو آتش آی و همچون دود رو
پس مکن در ره توقف زینهار
همچو آب از برق می رو برق وار
گر کنی در راه یک ساعت درنگ
ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ
خادم سرگشته در راه ایستاد
تا به نزدیک ایاز آمد چو باد
دید سلطان را نشسته پیش او
مضطرب شد عقل دوراندیش او
لرزه بر اندام خادم اوفتاد
گوییا در رنج دایم اوفتاد
گفت با شه چون توان آویختن
این زمان خونم بخواهد ریختن
خورد سوگندان که در ره هیچ جای
نه باستادم نه بنشستم ز پای
من ندانم ذره ای تا پادشاه
پیش از من چون رسید این جایگاه
شه اگر دارد اگر نه باورم
گر درین تقصیر کردم کافرم
شاه گفتش نیستی محرم درین
کی بری تو راه ای خادم درین
من رهی دزدیده دارم سوی او
زآنک نشکیبم دمی بی روی او
هر زمان زآن ره بدو آیم نهان
تا خبر نبود کسی را در جهان
راه دزدیده میان ما بسی ست
رازها در ضمن جان ما بسی ست
از برون گر چه خبر خواهم ازو
در درون پرده آگاهم ازو
راز اگر می پوشم از بیرونیان
در درون با اوست جانم در میان
چون همه مرغان شنودند این سخن
نیک پی بردند اسرار کهن
جمله با سیمرغ نسبت یافتند
لاجرم در سیر رغبت یافتند
زین سخن یک سر به ره باز آمدند
جمله هم درد و هم آواز آمدند
زو بپرسیدند کای استاد کار
چون دهیم آخر درین ره داد کار
زآنک نبود در چنین عالی مقام
از ضعیفان این روش هرگز تمام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş