حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانهنشین
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
شد مگر محمود در ویرانه ای
دید آنجا بی دلی دیوانه ای
سر فرو برده به اندوهی که داشت
پشت زیر بار آن کوهی که داشت
شاه را چون دید گفتش دورباش
ورنه بر جانت زنم صد دور باش
تو نه ای شاهی که تو دون همتی
در خدای خویش کافر نعمتی
گفت محمودم مرا کافر مگوی
یک سخن با من بگو دیگر مگوی
گفت اگر می دانیی ای بی خبر
کز که دور افتاده ای زیر و زبر
نیستی خاکستر و خاکت تمام
جمله آتش ریزیی بر سر مدام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş