(۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
مگر یک روز محمود عدوبند
پسر را گفت کای داننده فرزند
ببین تا پیل چندست این زمانم
که من اکنون عددشان می ندانم
پسر بشمرد و گفتش ای خداوند
هزار و چار صد پیلست در بند
شهش گفتا که خود را یاد دارم
که یک بز می نیامد در شمارم
کنون گر تا بعرشم کار و بارست
ز من نیست آن ز فضل کردگارست
چو هستت نعمت حق بی کناره
ترا از شکر منعم نیست چاره
چو در حق تو نعمت بر دوامست
دمی بی شکر حق بودن حرامست
وگر نفس تودر شکرست کاهل
دلت باید که این مشکل کند حل
چو نفست کاهلی دارد همیشه
دلت را هست جد و جهد پیشه
چو نفست مرد کار خویش باشد
دلت در کار خود درویش باشد
نکو زان سود کرد و بد زیان کرد
که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş