(۷) حکایت پادشاه و انگشتری
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
جهان را پادشاهی پاک دین بود
که ملک عالمش زیر نگین بود
نبودش در همه عالم نظیری
که بودش از همه عالم گزیری
سواد ملکش از مه تا به ماهی
ز شرقش تا به غربش پادشاهی
حکیمانی که پیش شاه بودند
که اجری خواره درگاه بودند
چنین گفت ای عجب روزی به ایشان
که حالی می رود بر من پریشان
دلم را آرزویی بس عجب خاست
نمی دانم که این از چه سبب خاست
مرا سازید یک انگشتری پاک
که هر وقتی که باشم نیک غمناک
چو در وی بنگرم دل شاد گردم
ز دست ترک غم آزاد گردم
وگر دل شاد گردم نیز از بخت
چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت
حکیمان زو امان جستند یک چند
نشستند آن بزرگان خردمند
بسی اندیشه و فکرت بکردند
بسی خونابه حسرت بخوردند
به آخر اتفاقی جزم کردند
به یک ره بر نگینی عزم کردند
که بنگارند بر وی این رقم زود
که آخر بگذرد این نیز هم زود
چو ملک این جهان ملکی رونده ست
به ملک آن جهان شد هر که زنده ست
اگر آن ملک خواهی این فدا کن
به ابراهیم ادهم اقتدا کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş