حکایت سلیمان و نگین انگشتری او
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
هیچ گوهر را نبود آن سروری
کآن سلیمان داشت در انگشتری
زآن نگینش بود چندان نام و بانگ
و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ
چون سلیمان کرد آن گوهر نگین
زیر حکمش شد همه روی زمین
چون سلیمان ملک خود چندان بدید
جمله آفاق در فرمان بدید
گر چه شادروان چل فرسنگ داشت
هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت
گفت چون این مملکت وین کار و بار
زین قدر سنگ است دایم پایدار
من نمی خواهم که در دنیا و دین
باز ماند کس به ملکی هم چنین
پادشاها من به چشم اعتبار
آفت این ملک دیدم آشکار
هست آن در جنب عقبی مختصر
بعد از این کس را مده هرگز دگر
من ندارم با سپاه و ملک کار
می کنم زنبیل بافی اختیار
گر چه زآن گوهر سلیمان شاه شد
آن گهر بودش که بند راه شد
زآن به پانصد سال بعد از انبیا
با بهشت عدن گردد آشنا
آن گهر چون با سلیمان این کند
کی چو تو سرگشته را تمکین کند
چون گهر سنگی ست چندین کان مکن
جز برای روی جانان جان مکن
دل ز گوهر برکن ای گوهرطلب
جوهری را باش دایم در طلب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş