حکایت یعقوب و فراق یوسف
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
چون جدا افتاد یوسف از پدر
گشت یعقوب از فراقش بی بصر
موج می زد بحر خون از دیدگانش
نام یوسف مانده دایم در زفانش
جبرییل آمد که هرگز گر دگر
بر زفان تو کند یوسف گذر
محو گردانیم نامت بعد ازین
از میان انبیا و مرسلین
چون درآمد امرش از حق آن زمان
گشت محوش نام یوسف از زفان
گر چه نام یوسفش بودی ندیم
نام او در جان خود کشتی مقیم
دید یوسف را شبی در خواب پیش
خواست تا او را بخواند سوی خویش
یادش آمد آنچ حق فرموده بود
تن زد آن سرگشته فرسوده زود
لکن از بی طاقتی از جان پاک
برکشید آهی به غایت دردناک
چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای
جبرییل آمد که می گوید خدای
گر نراندی نام یوسف بر زفان
لیک آهی برکشیدی آن زمان
در میان آه تو دانم که بود
در حقیقت توبه بشکستی چه سود
عقل را زین کار سودا می کند
عشق بازی بین که با ما می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş