(۷) حکایت زلیخا
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
عزیزی از زلیخا کرد درخواست
که چون یوسف ببردت دل بگو راست
که گر این دل تو داری می کنی ناز
اگر می خواهی از یوسف تو دل باز
زلیخا خورد سوگندی قوی دست
که گر موییم از دل آگهی هست
نمی دانم دلم عاشق چرا شد
وگر عاشق شد او باری کجا شد
چو یوسف هیچ دل محکم ندارد
زلیخا نیز این دل هم ندارد
چو نه این یک نه آن بر کار بوده ست
نه این دلبر نه آن دلدار بوده ست
کنون این دل کجا شد در میانه
چه گویم زین طلسم و این بهانه
زهی چوگان که گویی را چنان کرد
که از مشرق سوی مغرب دوان کرد
پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک
به هش رو تا نیفتی در گو خاک
که گر تو کژ روی ای گوی در راه
بمانی تا ابد در آتش و چاه
چو سیر گوی بی چوگان نباشد
گناه از گوی سرگردان نباشد
اگرچه آن گنه نه کردن تست
ولیکن آن گنه در گردن تست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş