شمارهٔ ۸
آ آیتی بیرجندی
0
Altın Yaprak
چو دهقان تاک بنشاند کند فردوس باغش را
بپاداش عمل گیتی برافروزد چراغش را
زخال گلعذاران تا که دیدم نیک دانستم
چو بر دل لاله نورسته بنهاده است داغش را
چو گل بشکفت در بستان تفقد کردی از بلبل
زهر سو طایری آمد گرفت از وی سراغش را
صبا هر جاست آن مسکین زپا افتاده از هجران
برو از بوی پیراهن معطر کن دماغش را
چو بلبل رفت از بستان نشیند زاغ بر جایش
خدا یا دور دار از باغ دولت بانگ زاغش را
در آمد آیتی یاران کنون در بزم میخواران
الا لبریز کن ساقی در این مجلس ایاغش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş