عمریست که عنبرین کمندی بر پای دلم نهاده بندی چندیست که کرده تلخ کامم شیرین دهنی به نوش خندی…
شبی می گذشتم ز ویرانه ای ز پا دیدم افتاده دیوانه ای نه دیوانه فرزانه ای حق شناس چه دیو و چه دیوانه زو در هراس…
تا دیدمت ای شمع شب افروز مرا سوزی است که جان سوزد از آن سوز مرا یک روز چرا نمی نشینی با من آخر ننشاندی تو باین روز مرا
پیش ازین مدح هر که گفتندی یافتندی ز جود او صله ها گر اثر می نکرد ز آتش هجو ریختندی به جانش آبله ها…
گفتی که دلت از عشق پیوسته غمین بادا تا بوده چنین بوده تا باد چنین بادا از ناله ی من ای گل آشفته مکن سنبل گو پرده درد بلبل گل پرده نشین بادا…
که هم مسجدی دیدم آنجا بدیع فضایش وسیع و بنایش رفیع رواقش چو بیت المقدس بلند مقیمش همه قدسی ارجمند…
گفتم اول نگفتم ای سره مرد که یک امروز گرد حیله مگرد عشق را ساختی بهانه ی خویش که برون آیدت دل از تشویش…
مرغ دل من که بود دست آموزت غلطید بخون ز ناوک دلدوزت با ما روزی گر بشب آری چه شود شکرانه ی اینکه نیست چون شب روزت
رازی که از یاران نهان با یار گفتم بارها زین پس نشاید گفتنم کور است جز من یارها من وصل یارم آرزو او را بسوی غیر رو نه من گنه دارم نه او کار دل است این کارها…
در کنج خرابه بر حصیری دو سه گز با دخترکی گرم تر از دختر رز هان می میخور ورنه دل خود میخور هن لب میمز ورنه لب خود میگز
ماه بر روی چو ماهش نگرید فتنه در چشم سیاهش نگرید گرد عارض خط شیرین بینید کنج لب خال سیاهش نگرید…
جویم هر روز شب که کاهد این سوز گویم هر شب که روز گردد فیروز از عمر چهل سال گذشته است و هنوز روز از پی شب گردم و شب از پی روز
قاصدا نامه ای از کوی فلانی به من آر یعنی از یار من آن نامه که دانی به من آر نامه من ببر اما به رقیبان منمای گر توانی بدهش ور نتوانی به من آر…
تا کی شب و روز و روز شب از سر سوز نالم ز فراقت ای مه مهر افروز گفتی شب و روزی دهمت دل چه شود کان شب امشب باشد و آن روز امروز
وفادارا وفای من نگه دار مرا کشتی عزای من نگه دار مرا خونریز و دست از کشتن غیر به رسم خونبهای من نگه دار…
15 / 555 gösteriliyor