شمارهٔ ۱
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
گفتی که دلت از عشق پیوسته غمین بادا
تا بوده چنین بوده تا باد چنین بادا
از ناله ی من ای گل آشفته مکن سنبل
گو پرده درد بلبل گل پرده نشین بادا
صید دل از این وادی دارد سر آزادی
امید که صیادی بازش به کمین بادا
اغیار همی پویند تا پیش منت جویند
حرفی به گمان گویند ای کاش یقین بادا
افزود دگر امشب زخم دل من زان لب
زان بیشترک یا رب آن لب نمکین بادا
تا تیغ جفا بربست صد کشته به هم پیوست
در صیدکشی آن دست چابک تر ازین بادا
غیرت که ز پی پوید وصلت به دعا جوید
هر چند که او گوید گویم نه چنین بادا
دی کآن مه موزون رفت دلخون شده در خون رفت
دین از پی دل چون رفت جان پیرو دین بادا
گشت این دل شورانگیز ویران ز تو چون تبریز
این ملک خرابت نیز در زیر نگین بادا
تاراج بدخشان گر کرد آن لب جان پرور
آن زلف سیاه آذر غارتگر چین بادا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş