شمارهٔ ۱۰
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
رازی که از یاران نهان با یار گفتم بارها
زین پس نشاید گفتنم کور است جز من یارها
من وصل یارم آرزو او را بسوی غیر رو
نه من گنه دارم نه او کار دل است این کارها
زلفت بتاب و برده تاب از جان روز آشفتگان
چشمت بخواب و برده خواب از چشم این بیدارها
دانی ز بخت واژگون احوال ما چون است چون
چون نامه ها آری برون از رخنه دیوارها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş