شمارهٔ ۱۳۲
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
بود طریقه هوش اینکه سر عشق بپوشم
ولی چه سود که کرده است عشق غارت هوشم
گرم به هیچ خرید و گرم به هیچ فروشد
به جان دوست که من دوست را به جان نفروشم
جفای خویش ببین و وفای من که همیشه
تو همزبان رقیبی و من ز شکوه خموشم
شکنج سلسله عنبرین و طره مشکین
نهاد بند به پایم کشید حلقه به گوشم
اگر به چشمه حیوان فتد چو خضر گذارم
به خاک پای تو سوگند کآب بی تو ننوشم
بکشت بی تو مرا دوش فرقت تو و امشب
کشد به بزم تو از رشک غیر حسرت دوشم
کسی نگفته که بلبل ننالد از ستم گل
چو دارم از تو خراشی به سینه چون نخروشم
رهین باده اگر خرقه را ز دوش من آذر
نمی گرفت نمیداد باده باده فروشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş