شمارهٔ ۱۴۸
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
گدایان را هوای بزم سلطانی و سلطانان
نشانده بر در دولت سرا بی رحم دربانان
نشسته جان فشانان بر سر راهش من و ترسم
که از من بگذرد با غیر بر من دامن افشانان
مرا عهدی است با خوبان بسی محکم چه سود اما
سر و کارم کنون افتاده با این سست پیمانان
زنند اهل ریا بر میگساران طعن و در محشر
شوند آلوده دامانان جدا از پاکدامانان
دهندش اهل دیر و کعبه پند و بی تو آذر را
نه ذوق الفت اینان نه شوق صحبت آنان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş