شمارهٔ ۱۶۲
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
کی یار ریزد خون یار آنگاه یاری همچو تو
آخر که از یاران بگو کرده است کاری همچو تو
تازی تو گر رخش جفا کی جان برند اهل وفا
مسکین شکاری کز قفا دارد شکاری همچو تو
خونم بریز ای سیم تن چون کس نخواهد خواستن
خون گدایی همچو من از شهریاری همچو تو
از بس ز غم خون خوردنم مشکل بود جان بردنم
ظلم است از غم مردنم با غمگساری همچو تو
بس از پیت ای بی وفا افتادم افتادم ز پا
اما سگی چون من کجا گیرد شکاری همچو تو
ای گل نیم غمیگن بسی گر بینمت با هر خسی
دانم نسازد با کسی ناسازگاری همچو تو
دی گفتمش سرو و سمن بر رسته چون تو در چمن
او گفت گفتی همچو من - من گفتم آری همچو تو
گفتا ازین کو پس برو دل کن بیار نو گرو
گفتم نه حرفی می شنو کو یار و یاری همچو تو
گفتا نگردد کس دگر خونین دل و خونین جگر
آذر بود یاری اگر در هر دیاری همچو تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş