شمارهٔ ۱۷۸
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
جان اسیران سوختی از کس برآمد دود نه
خون غریبان ریختی دستت به خون آلود نه
هر کس میان گفت وگو شد درد خود را چاره جو
من هم غم خود پیش او می گویم اما زود نه
سهل است ای نامهربان با ما نباشی سرگران
در دوستی ما زیان در خصمی ما سود نه
گر ریختی ای نازنین خون مرا از تیغ کین
از دوستان اکنون ببین یک کس ز تو خشنود نه
صد جرم از دشمن فزون دیدی شدت از دل برون
او را که خواهی ریخت خون جرمیش خواهد بود نه
در حشر چون خواری کشان خواهند داد از مهوشان
امروز آذر را نشان جز چشم خون آلود نه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş