شمارهٔ ۱۷۹
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
نهی چو نام سگ خود به من مرا طلبی
نهم به پای سگت سر به عذر بی ادبی
وگرنه خون کنمش گر بود دلت از سنگ
به ناله سحری و به آه نیمه شبی
به خنده چون گذری از برم مشو غافل
ز اشک گوشه چشمی و آه زیر لبی
عجب مدان که غلام ایاز شد محمود
بود ز بازی عشق این کمینه بوالعجبی
کند ز شیره عناب لب دهان شیرین
کسی که تلخ شدش کام از می عنبی
به غیر من که از آن لب شنیده ام دشنام
که تلخ کام شود از حلاوت رطبی
چگونه درد خود آذر به یار خود گویم
حدیث او همه ترکی و حرف من عربی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş