شمارهٔ ۱۸۶
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
چو دل ز دردم چو جان ز داغم فگار کردی چرا ز یاری
به درد و داغم دوا و مرهم نمی فرستی نمی گذاری
هزار بارم ز خشم گفتی که ریزمت خون نگفتمت نه
هزار بارت به عجز گفتم که بوسمت لب نگفتی آری
بسی وفایت به خلق گفتم کنون ز جورت اگر زنم دم
میان مردم نمی توانم برآورم سر ز شرمساری
من آن شکارم که از کمند تو چون گریزم کشد به خونم
غم شکاری که چون گریزد دو گامش از پی رود شکاری
امیدگاها امیدوارم که بگذرد چون ز کار کارم
چو جان شیرین تو را سپارم به خاک کویت مرا سپاری
هزار دلبر اگرچه دیدم به دلربایی تو را گزیدم
هزار زخمم رسید بر دل ولی از آن ها یکی است کاری
به ناله آذر مرا چه حاجت خموشی اولی که در محبت
ضرر نبردم ز صبر و طاقت اثر ندیدم ز آه و زاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş