شمارهٔ ۱۸۸
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
به گاه رقص چون در انجمن می در قدح ریزی
به سر غلتم چو بنشینی ز پا افتم چو برخیزی
کنم اظهار رنجوری بهر کس میرسم شاید
نگیرد دامنت کس گر تو روزی خون من ریزی
تو وقتی حال من دانی که چون من بر سر راهی
بامیدی نشینی صبح و شب نومید برخیزی
شنیدم رحم بر اغیار آوردی از آن ترسم
که چون بینی مرا از کشتن منهم بپرهیزی
مگو با مدعی حرفی که گویم با تو پنهانی
چرا باید که چون بینی مرا از شرم بگریزی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş