شمارهٔ ۲۹
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
بر آستان توام شب چو شد فغانی هست
که شب فغان سگی در هر آستانی هست
دلم پر است دم نزع شکوه تا نکنم
بپرس حال مرا تا مرا زبانی هست
گمان این بمنت نیست کز تو شکوه کنم
مگر هنوز بصبر منت گمانی هست
سگت برای چه افتاده در قفای رقیب
هنوز در تن من مشت استخوانی هست
مه من از خبر مهر من بکینم کشت
ولی ازین خبرش نیست کآسمانی هست
پر است دامن خلق از گل و تهی از من
باین گمان که در این باغ باغبانی هست
براه عشق همین پایه بس تو را آذر
که گردی از تو بدنبال کاروانی هست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş