شمارهٔ ۳۰
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
آمدی دیر و دلم کز دوریت خون می گریست
زود رفتی و ندیدی کز غمت چون می گریست
آنکه می خندید بر حالم ز عشقت پیش ازین
گر به این زاری مرا می دید اکنون می گریست
شب به کویت گریه می کردم من و بر حال من
هرکه را می دیدم آنجا از من افزون می گریست
گریم از روزی که یار از دست قاصد می گرفت
نامه ما را و می خواند و به مضمون می گریست
گرنه از خوی تو امشب داشت بیم آذر چرا
گاه گاه از انجمن می رفت بیرون می گریست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş