شمارهٔ ۳۵
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
سوخت دل اما غبار کینه از کس برنداشت
حیرتی دارم ازین آتش که خاکستر نداشت
دوش در بزم تو دیدم غیر را و زنده ام
این قدر هم صبر از من هیچکس باور نداشت
شب فرستادم ز سوز دل بکویش نامه ها
روز دیدم هر طرف مرغی که بال و پر نداشت
بود خلقی آگه از قتلم که در بزم تو دوش
کم کسی میدید سوی من که چشم تر نداشت
آذر آن ساعت که آب از خنجر او می چشید
مرد و در دل آرزوی چشمه کوثر نداشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş