شمارهٔ ۳۶
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
زبان غمی که بدل داشتم نهان نگذاشت
نهفته بود غمی در دلم زبان نگذاشت
بر آستانه اش ار سر گذاشتم چه عجب
بر آستانه ی او سر نمی توان نگذاشت
علاج حسرت بلبل کند گلی که شکفت
ز گلبنی که بر او زاغی آشیان نگذاشت
در این بهار کشیدم بسوی گلشن رخت
بشوق آنکه گلی بو کنم خزان نگذاشت
بود هوای تماشای باغی آذر را
که روزگار گلش را بباغبان نگذاشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş