شمارهٔ ۴۲
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
ای عادلی که دیده رعایای این دیار
عدل تو را معاینه عفو تو را عیان
دی بودم آرمیده ز غوغای مرد و زن
کآمد یکی به حجره داعی ز راعیان
کامروز گاوی از رمه رم کرده سوی شهر
آمد مگر ندیده رعایت زراعیان
گویی به ره ز مزرعه ای خورده خوشه ای
وین قصه را رسانده به گوش تو ساعیان
از عدل و عفو تا چه پسند آیدت کنون
غفلت راعیان و شفاعت ز داعیان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş