شمارهٔ ۵۴ - حکایت
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
شنیدم که مولای مردان علی
نبی را وصی و خدا را ولی
ز مسجد یکی روز چون بازگشت
بقصابی از دوستان برگذشت
به او گفت قصاب کای قسوره
بکشتم یکی نغز فربه بره
بفرما از آن رطلی آرم تو را
که از جان فزون دوست دارم تو را
چنین گفت آن شاه ملک کرم
که بر کف بها را ندارم درم
بنالید قصاب کای حق پرست
تو را گر درم نه مرا صبر هست
چو شیر خدا گفته ی او شنفت
بروی وی از لطف خندید و گفت
که گر صبر نیکو است اولی منم
که در کیش اسلام مولی منم
وگر خود بود تلخ ای نیکنام
پسندم ز صبرت چرا تلخ کام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş